سلام بیست و پنجم
"داستان"
آخرش نفهميدم ننه جان خوب بود يا بد!
سر قبرش كه مي روم، زياد كه نمي روم ،توي اين شش هفت سالي كه مرده است .شايد ده بار سر قبرش نرفته باشم،مي خواهم فرار كنم.
اينجا انگار حكم واجب خداست كه هر پنجشنبه به رفته گانشان سري بزنند.
همين كه اينهايي كه رفته اند فاميلت بوده اند كافي است،برايشان مهم نيست كه دوستشان داشته اند يا نه ،مهربان بوده اند يا نبوده اند .شايد يك جوري دلشان به حالشان مي سوزد.
من هم دلم به حالشان مي سوزد ، بيشتر به حال خودم مي سوزد.
ننه جان وسنگ قبرش را زياد دوست ندارم، سنگ روي قبر كه ندارد ، خاكي است ، رويش گدان گذاشته اند. از همان كاكتوس هايي كه وقتي سرشان را مي كني ازشان آبمي آيد .
هيچ وقت حمد وسوره ام را تا ته نمي توانم بخوانم ، هميشه چند بار از اول شروع مي كنم اما فكر اينكه حالا چه مي كند؟ چه جوري است ؟ بلاخره خوب بود يا بد ؟چرا مادر كه قبل از مرگش زياد از دستش عذاب كشيده بود هر شب جمعه برايش خيرات مي دهد و ازخوبي هايش مي گويد ؟
چرا عمه هميشه او را در بهشت مي بيند؟
چرا بعضي شب هاي جمعه دلم مي خواهد ثواب دعاهايم براي او باشد؟
وقتي ننه جان زنده بود ،من هميشه دلم مي خواست دوستش داشته باشم.
چهارقدش را با يك سنجاق زير گلويش مي بست ، تابستان و زمستان هم ژاكت مي پوشيد ، زمستان يكي دو تا بيشتر .
خانه هامان ديوار به ديوار بود ، مادرم مي گويد روز هاي اول اين ديوارها نبوده است ، اما بعد از آنكه عمو زن آورده ، با ديوار حياط جلوي خانه ها را از هم جدا كرده اند ، بين درگاه دو تا اتاق را هم تيغه كشيده اند ، نمي دانم شايد خانه ها همينجوري كم كم كوچك شدند.
من اتاقش را خيلي دوست داشتم ، هفت هشت تا رفه و طاقچه بلند دورتا دورش بود ، عكس خيلي از مرد هاي فاميل را كه سربازي رفته بودند با پونز زده بود به ديوار ، يكي دوتا كارت عروسي هم بود .كنار اتاق يك آشپزخانه داشت ، بعد از نماز صبح گوشت و ماش و شويد وسبزي و هر چه كه دم دستش بود و به قول خودش قوت داشت داخل كماژدان مي ريخت و مي گذاشت روي سه فتيله ي آبي رنگش . از تعقيبات نمازش بود اين كار، چقدر برنجش را دوست داشتم اما هميشه موقع نهار مادرم صدايم مي كرد ، ننه مي گفت مادرت صدايت مي كند .
من خيلي از شب ها را پيش ننه جان مي خوابيدم ، زياد مي خوابيدم اما زياد دوست نداشتم بخوابم ، هم مادرم دوست نداشت ، هم خودم. مادرم را نمي دانستم چرا اما خودم دليل داشتم .
وقتي بچه هاي عمه ها مي آمدند خانه ي ننه جان به من اصلا" خوش نمي گذشت ، ننه جان به من مي گفت : برو مادرت صدايت مي كند .
" من هيچ چيز نشنيدم ، ننه جان"
اصرار مي كرد .مي رفتم .، بعد كه مي فهميدم خبري نبوده بر مي گشتم، دختر عمه ها تمام آلوچه ها را بين خودشان تقسيم كرده بودند ، نمي دانم چرا هيچ وقت از چيز هاي خوشمزه ي داخل صندوق خانه ي ننه جان چيزي سهم من نبود ؟
اما هر چه بود من دوست داشتم ننه جان را دوست داشته باشم .
ماههاي آخر عمرش مادرم را زياد اذيت مي كرد . مادرم را دوست نداشت .
شايد به خاطر همين بود كه وقتي احساس مي كردم ننه جان را دوست دارم ، عذاب وجدان مي گرفتم ، عذاب وجدان كه نمي دانستم چيست ، فكر مي كردم دشمن مادرم شده ام .
مادرم هيچ وقت نفرين نمي كرد ، فقط حوالتشان مي كرد به حضرت ابا الفضل . اين را زياد از زبان مادرم شنيده بودم .
نه جان مهربان هم بود ، هميشه همه ي كلمات را اشتباه مي گفت .براي خودش زبان خاصي داشت .مي گفت اگرنوشابه ي داروهايش را پيدا كند حالش خوب مي شود . به مشابه اينجور مي گفت. اصل داروهايش را خريده بودند اما به مشابه اش بيشتر اطمينان داشت.
مادر مي گفت وقتي مي بيندش احساس مي كند مهربان است .اما وقتي حرف مي زند ... .
شايد گره ي اصلي را زن عمو مي زده . مادر مي گويد او مي زده .مطمئن است .
ننه جان هميشه سرفه مي كرد ، پرهيز هم نمي كرد ، فقط قبلش صلوات مي فرستاد . اينجوري خيالش را راحت مي كرد .
روز هاي آخر ريه هايش پر از عفونت شده بودند .
آب دهانش را هم نمي توانست قورت بدهد حتي با صلوات.
ما بيرون اتاق ننه جان بوديم ، همان كه صندوق خانه داشت .از بين همه ي دختر عمه ها من را خواست كه پيشش بروم .
خواست جلو بروم .گوله گوله اشك بود كه از چشمانش پائين مي آمد .پيشانيم را بوسيد .
مادرم بالاي سرش قرآن مي خواند .
تا دو شب بعد از مرگش برايش قرآن مي خواند.
نمي دانم شايد تقصير او نبوده .شايد به خاطر همين است كه هر وقت عمه خوابش را مي بيند لباس سفيد پوشيده و خوشحال است.
مادر مي گويد وقتي خواب مي ديد تمام خوابهايش تعبير داشت .
دلم برايش تنگ شده است.براي شعر هايي كه زير لب مي خواند .براي چاي نبات هايي كه ليوان ليوان به خوردم مي داد كه سرديم نشود ، و مادرم كه هميشه از دست لباس سفيدم كه جلويش پر از چاي بود غر غر مي كرد " رنگ چاي روي لباس مي ماند "
رنگ خيلي از چيز ها هيچ وقت پاك نمي شود.
اين گلدان كاكتوس را بايد بردارشت .بايد براي روي قبرش يك گلدان شمعداني بخرم.






