تبليغاتX
آمدنی

آمدنی

سلام بیست و پنجم

 

"داستان"

 

آخرش نفهميدم ننه جان خوب بود يا بد!

سر قبرش كه مي روم، زياد كه نمي روم ،توي اين شش هفت سالي كه مرده است .شايد ده بار سر قبرش نرفته باشم،مي خواهم فرار كنم.

اينجا انگار حكم واجب خداست كه هر پنجشنبه به رفته گانشان سري بزنند.

همين كه اينهايي كه رفته اند فاميلت بوده اند كافي است،برايشان مهم نيست كه دوستشان داشته اند يا نه ،مهربان بوده اند يا نبوده اند .شايد يك جوري دلشان به حالشان مي سوزد.

من هم دلم به حالشان مي سوزد ، بيشتر به حال خودم مي سوزد.

ننه جان وسنگ قبرش را زياد دوست ندارم، سنگ روي قبر كه ندارد ، خاكي است ، رويش گدان گذاشته اند. از همان كاكتوس هايي كه وقتي سرشان را مي كني ازشان آبمي آيد .

هيچ وقت حمد وسوره ام را تا ته نمي توانم بخوانم ، هميشه چند بار از اول شروع مي كنم اما فكر اينكه حالا چه مي كند؟ چه جوري است ؟ بلاخره خوب بود يا بد ؟چرا مادر كه قبل از مرگش زياد از دستش عذاب كشيده بود هر شب جمعه برايش خيرات مي دهد و ازخوبي هايش مي گويد ؟

چرا عمه هميشه او را در بهشت مي بيند؟

چرا بعضي شب هاي جمعه دلم مي خواهد ثواب دعاهايم براي او باشد؟

وقتي ننه جان زنده بود ،من هميشه دلم مي خواست دوستش داشته باشم.

چهارقدش را با يك سنجاق زير گلويش مي بست ، تابستان و زمستان هم ژاكت مي پوشيد ، زمستان يكي دو تا بيشتر .

خانه هامان ديوار به ديوار بود ، مادرم مي گويد روز هاي اول اين ديوارها نبوده است ، اما بعد از آنكه عمو زن آورده ، با ديوار حياط جلوي خانه ها را از هم جدا كرده اند ، بين درگاه دو تا اتاق را هم تيغه كشيده اند ، نمي دانم شايد خانه ها همينجوري كم كم كوچك شدند.

من اتاقش را خيلي دوست داشتم ، هفت هشت تا رفه و طاقچه بلند دورتا دورش بود ، عكس خيلي از مرد هاي فاميل را كه سربازي رفته بودند با پونز  زده بود به ديوار ، يكي دوتا كارت عروسي هم بود .كنار اتاق يك آشپزخانه داشت ، بعد از نماز صبح گوشت و ماش و شويد وسبزي و هر چه كه دم دستش بود و به قول خودش قوت داشت داخل كماژدان مي ريخت و مي گذاشت  روي سه فتيله ي آبي رنگش . از تعقيبات نمازش بود اين كار، چقدر برنجش را دوست داشتم اما هميشه موقع نهار مادرم صدايم مي كرد ، ننه مي گفت مادرت صدايت مي كند .

من خيلي از شب ها را پيش ننه جان مي خوابيدم ، زياد مي خوابيدم اما زياد دوست نداشتم بخوابم ، هم مادرم دوست نداشت ، هم خودم. مادرم را نمي دانستم  چرا اما خودم دليل داشتم .

وقتي بچه هاي عمه ها مي آمدند خانه ي ننه جان به من اصلا" خوش نمي گذشت ، ننه جان به من مي گفت : برو مادرت صدايت مي كند .

" من هيچ چيز نشنيدم ، ننه جان"

اصرار مي كرد .مي رفتم .، بعد كه مي فهميدم خبري نبوده بر مي گشتم، دختر عمه ها تمام آلوچه ها را بين خودشان تقسيم كرده بودند ، نمي دانم چرا هيچ وقت از چيز هاي خوشمزه ي داخل صندوق خانه ي ننه جان چيزي سهم من نبود ؟

اما هر چه بود من دوست داشتم ننه جان را دوست داشته باشم .

ماههاي آخر عمرش مادرم را زياد اذيت مي كرد . مادرم را دوست نداشت .

شايد به خاطر همين بود كه وقتي احساس مي كردم ننه جان را دوست دارم  ، عذاب وجدان مي گرفتم ، عذاب وجدان كه نمي دانستم چيست ، فكر مي كردم دشمن مادرم شده ام .

مادرم هيچ وقت نفرين نمي كرد ، فقط حوالتشان مي كرد به حضرت ابا الفضل . اين را زياد از زبان مادرم شنيده بودم .

نه جان مهربان هم بود ، هميشه همه ي كلمات را اشتباه مي گفت .براي خودش زبان خاصي داشت .مي گفت اگرنوشابه ي داروهايش را پيدا كند حالش خوب مي شود . به مشابه اينجور مي گفت. اصل داروهايش را خريده بودند اما به مشابه اش بيشتر اطمينان داشت.

مادر مي گفت وقتي مي بيندش احساس مي كند مهربان است .اما وقتي حرف مي زند ... .

شايد گره ي اصلي را زن عمو مي زده . مادر مي گويد او مي زده .مطمئن است .

 ننه جان هميشه سرفه مي كرد ، پرهيز هم نمي كرد ،  فقط قبلش صلوات مي فرستاد . اينجوري خيالش را راحت مي كرد .

روز هاي آخر ريه هايش پر از عفونت شده بودند .

آب دهانش را هم نمي توانست قورت بدهد  حتي با صلوات.

ما بيرون اتاق ننه جان بوديم ، همان كه صندوق خانه داشت .از بين همه ي دختر عمه ها   من را خواست كه پيشش بروم .

خواست جلو بروم .گوله گوله اشك بود كه از چشمانش پائين مي آمد .پيشانيم را بوسيد .

مادرم بالاي سرش قرآن مي خواند .

تا دو شب بعد از مرگش برايش قرآن مي خواند.

نمي دانم شايد تقصير او نبوده .شايد به خاطر همين است كه  هر وقت عمه خوابش را مي بيند لباس سفيد پوشيده و خوشحال است.

مادر مي گويد وقتي خواب مي ديد تمام خوابهايش تعبير داشت .

دلم برايش تنگ شده است.براي شعر هايي كه زير لب مي خواند .براي چاي نبات هايي كه ليوان ليوان به خوردم مي داد كه سرديم نشود ، و مادرم كه هميشه از دست لباس سفيدم كه جلويش پر از چاي بود غر غر مي كرد " رنگ چاي روي لباس مي ماند "

رنگ خيلي از چيز ها هيچ وقت پاك نمي شود.

اين گلدان كاكتوس را بايد بردارشت .بايد براي روي قبرش  يك گلدان شمعداني بخرم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 آبان1385ساعت 5:31  توسط قاسمی  | 

سلام بيست و چهارم

(نمي دانم چرا از آرشيو در آوردم و گذاشتمش اينجا، شايد هواي  آن روز ها را كرد ه ام)

ما را هم نگاهي

تعطيلات عيد كه شد با دوستان تصميم گرفتيم يك دوره اصفهان گردي بگذاريم براي خودمان،اما نه پارك ها ،خيابان ها ، پاساژها و...

معلوم بود اولين جايي كه مي خواستيم ببينيم كجا بود ، تخته فولاد اصفهان، لسان الارض ، قطعه اي از بهشت كه خداوند روي زمين جا گذاشته است برايمان، كه اگر نبودند ....

هر چهر نفرمان چيزي وقت نبود داستان سيستا ن  را تمام كرده بوديم وهنوز جوگرفتگي اش رهايمان نكرده بود. صامتي دوربين را كه آويزان ازگردنم ديد شروع كرد به عبد الحسيني عبد الحسيني كردن.(عبد الحسيني ،شخصيت عكاس كتاب داستان سيستان بود)

اوضاع تا وقتي كه دوربين رااز توي غلافش در نياورده بودم خوب بود ، ديدن دوربين نفتي عهد بوق من (zenit) ، لوده بازياشان را تكميل كرد .

گفتم بگذاريدعكس هايم را چاپ كنم ، باورتان نمي شود كه با اين دوربين عكاسي شده باشد .اصلش از وقتي كه عكس هايم را چاپ كرده ام وخبرش رسيده به روسيه ،كارخانه ي (zenit) قيمت هايش را چند برابر كرده.

 

گلزار شهداي اصفهان را بيشتر از هر جاي ديگرش دوست دارم، داخل كه مي شوم بعد از خواندن زيارت نامه ي شهدا ، نمي دانم چه نيرويي است كه مي كشاندم به سمت قطعه اي كه قلب آن مزار شهيد خرازي است.

اينبار اما هر چه مي گفتم خرازي خرازي كسي اعتنايي نمي كرد عطايي مي رود سراغ شهيدي كه داستانش را نوشته بود و به بركت كتابش صاحب كتاب شده بود .ما هم به دنبالش . غفاري هم از اول پشت سر هم تكرار مي كرد كه برادرش را يادمان نرود ومن نيز يادم نرود كه عكس تكي دو نفره بگيرم از او و برادرش .

بعد از شهيد ِ عطايي رفتيم سمت قطعه ي لسان الارض وقبر يوشع نبي.نشستيم و فاتحه خوانديم .صامتي گير داده بود كه :اين كدام يوشع است ؟ يوشع ابن نون است يا نبي؟.

مهلت نمي داد برايش توضيح دهيم ، به حرف هيچ كس هم گوش نمي داد ، شروع كرد به كنار زدن پار چه ي سبز روي قبر . نوشته ي روي قبر را خواند چيزي دستگيرش نشد .عطايي كه نيشش تا كنار گوش هايش كش آمده بود زد سر شانه ي صامتي كه هنوز داشت نوشته ي روي قبر را مي خواند . صامتي كه از فراست دوره ي دوم خواندن سنگ قبر افتاد، تابلوي نزديك قبر را نشانش داديم ،بيوگرافي كامل حضرت يوشع نبي را نوشته بودند رويش . صامتي تابلو را كه ديد دست از سر سنگ قبر بيچاره برداشت و بلند شد .

نزديك سنگ قبر يوشع نبي يك تكه زمين ، پر است از قبر آنهايي كه بي شهادت رفته اند . قبر ها يكي دو سانتي بيشتر از سطح زمين فاصله ندارند ،روي تمام سنگ قبر ها گلدان هاي شب بو گذاشته اند .اگر دراز بكشي روي زمين وسرت را بالا بگيري جوري كه فقط گلها را ببيني يك مزرعه شب بو مي بيني ك تا دورها ادامه دارد .نمي دانم اينها كه اينجا خوابيده اند ، توي همچو زميني ،آيا از همجواري شهدا نصيبي هم مي برند .هميشه آرزي شهادت را دا شته ام .گلزار كه مي آيم دلم مي گيرد ، ي ك چيزي اندازه ي گردو راه گلويم را مي بندد.

تقريبا" دراز كش مي خوابم كف زمين مي خواهم از اين مزرعه ي شب بو عكاسي كنم، هر چه تلاش مي كنم تصوير فوكوس نمي شود ، تصوير توي نمناكي چشمهايم مي لرزد وتكان مي خورد.

من از زاويه ي ديد خودم و از ويزور دوربين به همه چيز نگاه مي كردم وآنها از نگاه خودشانبه خيال خودم تا بچه ها حواسشان به به اطرافشان بود آمده بودم عكسم را بگيرم غافل از اينكه هر سه تاشان بالاي سرم ايستاده بودند ، بلند كه شدم ، دوباره عبدالحسيني عبدالحسيني كردنشان شروع شد .و غر غر هاي من كه اگر من گمنام ماندم تقصير آنها است.

بعد از فاتحه خواندن براي شهداي گمنام و به خصوص شهيدي كه غفاري عقد اخوت بسته بود با او ،نوبتي هم كه باشد ديگر نوبت خرازي است ، وسط هفته است وگلزار خلوت ، فرصت را غنيمت مي شمارم واز عكس خرازي عكاسي مي كنم.تكنيكي را توي ذهنم ابداع كرده ام كه مي خواهم باي ماندگار شدن بيشترش روي عكس خرازي پياده كنم(بعد ها فهميده كه يك گرافيست اروپايي قبلا" ابداعش كرده بود)

بعداز خرازي مي روم سر مزار شهيد رضا كريمي ، از جانبازان شيميايي جنگ بود ، همانها كه اثبات كرده اند درباغ شهادت هنورز بازِ باز است براي اهلش.دوست پدرم بود ، توي خانه كه اسمش برده مي شود تا ساعت ها مي رود توي فكر . حس اينكه از غافله جا مانده اي بايد حس بدي باشد.

مي خواهيم از گلزار بيرون برويم كه صامتي مي گويد : در نمي تواني بروي ، قرار شد از ما عكس بگيري .نمي خاهي نگاتيو هايت را متبرك كني ؟.گفتم : اولا" همچين قراري نبود ، ثانيا" تو يكي زيادي نوراني شده اي ، مي ترسم نگاتيوها overشود(بسوزد). باشد يك نگاتيو حرام شما شود به هيچ جاي دنيا بر نمي خورد.

همانجا ، نزديك اولين قطعه ي شهدا از سه تايشان عكس مي گيرم .صامتي مي گويد رنگ لباسش عكس را خوش آب ورنگ مي كند كه به اطلاعش مي رسانم نگاتيو سياه سفيد است.

اولين روز اصفهان گرديمان تمام مي شود چه اندازه توشه گذاشته اند  توي كوله هايمان بايد منتظر ماند وديد.

خوش به حالتان

التماس دعا

قاسمي 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 شهریور1385ساعت 0:29  توسط قاسمی  | 

سلام بيست وسوم

حرف هاي زيادي توي دلم بود كه مي خواستم براي پيروزي حزب الله بزنم حرف هايي كه حرف خودم نبود . بهتر از آن را اينجا بخوانيد

فعلا" دلم براي امام رضا (ع) خيلي تنگ شده .يك سري به مشهد بزنيم؟

زيارت قبول

التماس دعا

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مرداد1385ساعت 0:34  توسط قاسمی  | 

سلام بيست ودوم

 

ديشب چه اتفاقي افتاد ؟

يعني مقدراتمان رقم خورد؟

همينجور مانده ام نكند امام زمان هم وقتي فهرست دعاهايمان را شنيدند ، با خودشان گفته باشند كاشكي آن چيزي كه لياقت داشتنش را داشت از ما مي خواست.

نمي دانم شنيده اي .

يكبار حضرت رسول(ص) توي دوران قبل از پيامبريشان مهمان مرد ي از عرب مي شوند،وقتي پيامبر مبعوث مي شوند ، مرد پيش پيامبر (ص) مي آيد و عوض آن روز را ازايشان مي خواهد.

پيامبر (ص) مي گويند : هر چه مي خواهي بگو.

آن مرد مي گويد ، مثلا"دويست عدد گوسفند با چوپان مي خواهم

پيامبر (ص) دستور مي دهند برايش فراهم كنن.

وقتي كه آن مرد ميرود .پيامبر آهي مي كشند ومي گويند ،اي كاش آن چيزي كه پيرزني در دوران حضرت موسي از حضرت موسي خواسته بودرا ازمن مي خوا ست.

وقتي ازايشان در اين مورد سوال مي شود مي گويند:

پيرزن در قبال اطلاعاتي كه در مورد مكان قبر حضرت يوسف به حضرت موسي مي دهد. از حضرت موسي مي خواهد خواسته اش را اجابت كند.

حضرت موسي ميپرسند:از مال دنيا چيزي مي خواهي؟

پيرزن مي گويد : نه

بهشت و آخرت را مي خواهي؟

پيرزن:نه

از طرف خدا وحي مي رسد ، كه هر خواسته اي داشت قبول كن .ما خودمان خواست بنده مان را برآورده مي كنيم

پيرزن مي گويد :من مي خواهم در بهشت در كنار شما باشم ،با مقامي در سطح شما.

يعني پيرزن مقام پيامبري را از موسي مي خواهد.

موسي هم برايش از خدا مي خواهد.

پيامبر ماهم مي خواستند، آن مرد همين را ازشان بخواهد .

چقدر مهربانند اينها .

خدا چقدر مهربان است.

اي كاش ديشب از خدا خواسته بوديم امامان كنارمان بود ما هم كنارشان بوديم .با همان درجه.

دلم عجيب مي گيرد .انگار همه چيز بهت زده است.

دلم عجيب هوايش را مي كند .

اما سنگين ،همين جا توي سينه ام ،روي خاك مانده است.

التماس دعا

+ نوشته شده در  جمعه 6 مرداد1385ساعت 18:16  توسط قاسمی  | 

سلام بیست و یکم

غيرت اعراب جزيره العرب وشيخ نشينان خليج فارس به رختخواب وزن خلاصه مي شود.

حرف امروز و ديروز نيست ، چيزي است كه هميشه بوده است.

رگ حيات اسرائيل از سرزمين همين باديه نشينان ديروز و شيخ نشينان امروز مي گذرد.

تا وقتيكه اين چكمه ليسان وجود دارند . سر خيلي ها بر سر نيزه مي رود.

شايد نبايد زياد تعجب كرد .روز عاشورا هم غيرت اعراب به همين خلاصه مي شد.

 آقا جان روز ميلاد مادرتان مبارك .

شرمنده ايم. فقط همين.

الهم عجل لوليك الفرج

+ نوشته شده در  شنبه 24 تیر1385ساعت 23:56  توسط قاسمی  | 

سلام بيستم

چند وقت پيش يكي كامنت گذاشته بود ،اولش به آقاي رضا قاسمي نامي سلام داده بود.مانده بودم از كجا فكر كرده اسم من رضا ست .گفتم شايد سر مطلب امام رضا گيج شده بوده اينجور فكر كرده است.

ديروز رفتم ادامه ي مطلب ادبيات ديني ام را بنويسم .آنجا كه نوشته بودم" اين رضا قاسمي را يادتان باشد، بد جور دارد به جلو مي تازد .".اين دوستمان فكر كرده بود خودم را مي گويم.اي آقا ما افتاده تر از اين حرفهاييم.تازه اگر هم بخواهيم به جلو بتازيم كه هوار نمي كشيم همه را خبر كنيم بيايند از ما جلو بزنند.

اين رضا قاسمي يك نويسنده ي آن ور آبي ست. گفتم بدانيد ،اگر دلتان خواست ،روي دستش بلند شويد . مي بينم كه اطلاعات ادبي بعضي يك كمي پايين است.

حالا كه كاملا" شناخته شد يك فكري به حالش بكنيد.وگر نه چند سال ديگر بد جور غافل گير مي شويم.

التماس دعا

قاسمي

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 تیر1385ساعت 22:54  توسط قاسمی  | 

سلام نوزدهم

چند وقتيست كه ديگر دلم نمي رود به غرغر كردن .

انگار حال و هواي انتقاد كردن را از دست داده ام ، اشتباه نكني ، هيچ ربطي به از رو رفتن ندارد .

 با خودم دچار مشكل شده ام .يك جورهايي با خودم قهرم .دروغ نگويم ، "خودم" با من قهر كرده ، بد جور.

دير به دير به روز مي شوم(مي دانم كه خيلي ها به اين خاطر شكر خدا را به جا مي آورند ).

دستم به قلم نمي رود .قلم را هم بايد به جمع بقيه اضافه كنم، شايد قلمم با من قهر كرده.(اين از آن لوس بازي هاي روشن فكرانه بود، تنبلي را گذاشته ام به پاي قلم و قهر و آشتي و از اين حرفها ).

در كل با صداي بلند مي نويسم : آآآآآي جماعت ، من بد جورهايي حالم خوش نيست .

براي شفايم دعا كنيد .

يا علي

قاسمی

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 خرداد1385ساعت 3:55  توسط قاسمی  | 

سلام هجدهم

"خدايا شكرت كه اينجور شد "

"خدايا شكرت كه فلان جور شد"

يا بعضي مواقع :

"خدايا شكرت كه بهمان جور نشد"

"خدايا شكرت كه اين را به من دادي "

"شكرت كه آن را صلاح دانستي و ندادي"

اينها و خيلي چيزهاي ديگر ، مواردي هستند كه اگر آدم باشيم به خاطرشان در روز خدا را شاكر مي شويم.

يك چيزي هم هست كه كمتر به خاطر داشتنش شكر خدا را به جا مي آوريم ، آنهم دوستاني است كه سر راهمان قرار داده است .

اگر كمي فكر كنيم مي بينيم خيلي از چيز هايي كه داريم به خاطر همين دوستاني است كه داريم ، يا خيلي چيزهايي كه بلد هستيم به واسطه ي بودن همين دوستان ، خدا به ما ياد داده است .

من اعتقاد دارم هر بار كه يكي از دوستانم را مي بينم قرار است چيز جديدي به من اضافه شود (بماند كه به علت بي استعداديم چيزي اضافه نمي كنم) .

نگويي كه آدم حسابگري هستم ، هر چند كه حسابگر بودن بايد جزء جدا نشدني هر كسي باشد (در معناي مثبتش).

باور كنيد من يكي هر چه دارم از دوستاني است كه خدا به خاطر لطف بي حدش سر راهم قرار داده.

هميشه نوشتن اين جور چيزها برايم سخت بوده ،انگار آدم دارد لوس بازي در مي آورد .اما بگذار يك بار هم من لوس بازي در بياورم.

خدايا به خاطر آدم هايي كه سر راه ما مي گذاري،همين آدمهايي كه با هم مي خنديم،به هم مي خنديم،با هم گريه مي كنيم ، گاهي هم براي هم.

همين آدم هايي كه باعث مي شوي دوستشان داشته باشيم .

اين هايي كه خلقشان كرده اي كه دوستان من باشند ومن هم دوستشان.

به خاطر همه و همه ي چيزهايي كه دارم شكرت را مي گذارم .هر چند كه ناتوانم.

ملتمس دعايتان

قاسمي

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 خرداد1385ساعت 9:24  توسط قاسمی  | 

سلام هفده هم

چهار سال دانشگاه ،اسفند كه مي شد ،امام رضا دعوتم مي كرد بروم زيارتش .امسال اما درسم تمام شده بود ،كار توي مدرسه هم مانع مي شد بتوانم بروم مشهد .

بهمن ماه بود، توي برد مدرسه زدند :دانش آموزان داراي شرايط فلان وبهمان مي توانند توي اردوي مشهدمدرسه ثبت نام كنند ،زمان اردو از بيست و سه اسفند تا بيست و...

امام رضا كار خودش را كرده بود،بي خود كه كسي را به خودش عادت نمي دهد.

از اعتماد به نفس زيادم مطمئن بودم مدير بين سي معلم  و دفتر دا رو كارمندش،توي ليست شش نفره ي همراهان اسم مرا مي گذارد.

من سال اول معلمي ام بود  .از همه ي معلم هاي مدرسه هم جوان تر بودم وكم تجربه تر ،تازه معلم هنر كه توي مدرسه ي تيز هوشان زياد برايش تره خورد نمي كنند ،متا سفانه.

يكي دو روزبعد مدير خواست كه بعد از ساعت مدرسه بمانم .

مي دانستم مي خواهد چه بگويد :

شما هم اگر مايليدبه عنوان همراه با بچه ها بياييد سفر مشهد .

اگر مايليد؟.از خدايم بود،داشتم بال در مي آوردم.

بيست وسه اسفند،دو تا اتوبوس پر از بچه هاي جقله ي اول ،دوم وسوم راهنمايي.

استرس داشتم ،چطور بايد بچه ها را توي شلوغي حرم كنترل كرد ؟

حتما" شب ها هم خوابشان مي آيد و حال وحوصله ي حرم ماندن را ندارند ؟

چهار تا چشم دارم چهار تاي ديگر هم بايد قرض بگيرم بتوانم بپايمشان.

خيلي هايشان بار اول بود بدون پدر ومادرشان مسافرت مي رفتند.

به دروازه هاي مشهد كه رسيديم ،كمي از آداب زيارت برايشان گفتم.

وقتي مي خواهيد وارد حرم شويد آرام قدم برداريد ،سرتا ن را زير بيندازيد ،ذكر بگوييد ،با بقل دستيتان حرف نزنيد .تا صداي سلام كردن امام رضا را بشنويد .وقتي ما سلام مي دهيم داريم جواب سلام امام را مي دهيم ،امام آنقدر بزرگوار  است كه در سلام كردن بر همه ي ما پيشي مي گيرد ....

رسيديم مشهد.

هر شش نفرهمراه حس اين را داشتيم كه دركمان از امام رضا بايد خيلي بيشتر از بچه هاي يازده، سيزده ساله باشد .                                

***

 

شب اول وقتي از حرم برگشته بوديم .يكي از سال اولي ها آمد در اتاقمان را زد چشمهاش خيس اشك بود .گفت :

آقا به خدامن با هيچكي حرف نزدم ،همه ي حواسم به اين بود كه صداي امام رو بشنوم،اما صدايي نشنيدم.همه سلام دادن رفتن تو، اما من دم در ايستاده بودم  نمي دونستم بايد چيكار كنم .

آقا، يعني ما خيلي بديم كه نشنيديم.

بغض گلويم را گرفته بود، فكرش را نمي كردم بچه ي اول راهنمايي اينجور به حرف هايم گوش داده باشد ،توي اتوبوس وقتي من حرف مي زدم اصلا" حواسش نبود .

مانده بودم چه  جوابش را بدهم.

از آن بچه هاي ناز نازي بود .پدرش كارخانه دار بود .بار اول بود كه با اتوبوس مسافرت مي كرد. يا با هواپيما سفر كرده بود يا با بنز پدرش.

توي اتوبوس خيلي نق مي زد ،حق هم داشت ،عادت نداشت.كمر درد گرفته بود . روز اولي كه رفتيم حرم ،توي صحن انقلاب ،كنار پنجره فولاد ايستاده بود ،منتظر همراه گروهشان.من را كه ديد آمد جلو .

گفت :آقا، اصلا"منظره ي خوبي نداره ها ،اينها چرا روي زمين خوابيدند وخودشون رو  با طناب بستند .

گفتم اين آدمها تنها اميدشان اين است كه امام شفايشان بدهد .

گفتم برايشان دعا كند كه حالشان خوب شود.

بچه هاي گروهم آمدند .خداحافظي كرديم ورفتيم.

فردا وپس فردايش هم ديدمش .همانجا كنار پنجره فولاد.دستهايش را برده بود بالا ودعا ميكرد .ايستادم پشت سرش .خدا را شكر مي كرد كه خودش و پدر ومادرش سالمند .براي سلامتي آنها كه آنجا خوابيده بودندجوري دعا مي كرد انگار از عزيزانش هستند.

با بچه ها همان دورتر ها نشستيم .از دور مي ديدمش ،يك ساعتي كه آنجا بوديم روي پايش ايستاده بود.

******

 

شب اول قرار بود ساعت يازده خاموشي داده شود ،ساعت دوازده بود ،هنوز از توي اتاق ها صداي خنده وجيغ و داد مي آمد .با مدير رفتيم در اتاقها .گفتم ساعت چهار ميرويم حرم بيدار نشويد منتظرتان نمي مانيم.

با كلي غر ولند بلاخره خوابيدند.

ساعت سه ونيم در اتاقمان را زدند

_ آقا تا بياييد  آماده بشين ساعت چهار ميشه ها.

آماده كه شدم همه توي راه پله منتظرم  ايستاده بودند.

******

سحر آخر بود ،از مدير خواستم اجازه دهد اين سحر آخري را بدون بچه ها بروم حرم .

از باب الجواد كه رفتيم تو ،از بچه ها جدا شدم.رفتم صحن گو هرشاد نماز امام زمان بخوانم ،خواب چشم هايم را گرفته بود ،پلك هايم سنگين شده بودند و بد جور مي سوختند . آب زدم به چشم هايم ،فايده اي نداشت.

از توي يكي از رواق ها صداي چند تا پسر بچه مي آمد كه زيارت عاشورا مي خواندند .

نزديك رفتم ،بچه ها ي گروه خودم بودند، كنارشان نشستم .خواب از سرم پريده بود .ا

مام رضا من را به خاطر بچه ها طلبيده بود وبراي بچه ها.

*****

 

هميشه قبل از رد شدن از باب الجواد، براي بچه ها چند كلمه اي از هر چه كه بلد بودم مي گفتم.

شب جمعه بود،برايشان از امام زمان (عج) گفتم:

بچه ها اينجا حرم پدرشان است، مواظب رفتارتان باشيد .امام رضا از توي حرمش براي پسرش سرباز گيري مي كند.بهترين ها رابرايش كنار ميگذارد....

رفتيم صحن انقلاب براي دعاي كميل.

يكي از بچه هاي گروهم حافظ كل قرآن بود ،نمي خواهم لوس بازي در بياورم ،اما خيلي نور بالا ميزند .مثل گل ميماند اين بچه .سيد است ،اسمش مرتضي است.همه ي طول دعا گريه مي كرد وبا امام زمان  حرف ميزد.بعد از دعا سرش را گذاشت روي پاهايم وخوابيد.

ما هم با بچه ها ختم آيه ي نور را برداشتيم به نيت هم كلاسهايشان كه نيامده بودند .فكر يكي از بچه ها بود .بعد از نيم ساعت بلند شد .گفت :آقا مي تونم در گوشتون يه چيزي بگم؟

 

بچه ها خواستند كه بلند بگويد . "خواب ديدم ره بر آمده بودندتوي همين صحن داشتند اسم سرباز هاي امام زمان را مي خواندند.اسم هر كسي را كه مي خواندند سوار بالنش مي كردند مي فرستادنش آسمان ،اسم من را هم خواندند .من هم سوار بالن شدم رفتم آسمان."

*****

 

روز آخر مرتضي با هم گروهي ها قرارگذاشت كه هر كه زودتر بهشتي شد دم در بهشت منتظر بماند تا بقيه هم بيايند.گفت :آقا اجازه ،منتظر شما هم ميمانيم .

گفتم خيلي بايد منتظر بمانيد (اگر اجازه دهند بيايم)

گفت :ايرادي ندارد.

****

معلمي شغل بابركتي است.

خدا را شكر.

 

 

ملتمس دعایتان

قاسمی

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 فروردین1385ساعت 17:14  توسط قاسمی  | 

سلام شانزدهم

من دارم ميروم مشهد .

همگي تان را دعا مي كنم (اگر قابل بودم)

موقع تحويل دادن سال ما را هم دعا

ملتمس دعايتان

قاسمي

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 اسفند1384ساعت 23:46  توسط قاسمی  |